027.داستان طنز(مسافر اتوبوس)

یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

/ 8 نظر / 17 بازدید
دوسیت

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]خیلی باحال بود مرسی[خنده][گل]

پریسا

لطف کردی بهم سر زدی, ممنون. بازم بیا پیشم

پریسا

هر چند باری که بهم سر بزنی منم هم میام سر میزنم. بدو بدو بدو که منتظرتم

پریسا

اینقدر ذوق کردم که اومدی بهم سرزدی که نگو. بدو بیا که مطلب جدید گذاشتم.منتظرتم

داش دیوونه

داداش همراز کویر یلداست دو قدم مانده به صبح هانیه در ضمن عالی بود [قلب][گل]

دوسیت

سلام داداش اینجابودم گفتم برات ی چیزیم بنویسم.ایشالاموفق باشی[گل][گل][گل]الان رفتم تو مداحیای اربعین خیلی خوبن[پلک]میدونم الان دیگه وقتش نیس ولی...[مغرور]

هانیه

سلام داداش عالی بود مرسی[قلب]

007

عااااااااااااااااااااالی