131.داستان طنز :))

آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی , تا آنکه مریدی تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شماره گیری نموده، لکن نتوانست منظور خود را بر هتل دار تفهیم نماید. مریدان یک به یک گوشی در دست گرفته و هرچه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد !!!

از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animal ها، تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.

شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجه ای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند:

 " Edison Dead In This Hotel " !!!

 و چون چشم بر هم زدنی برقها بیامد ... !!!

آورده اند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و خشتکهای خویش جر همی بدادندی و سپس در گروه های سه تایی عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.

/ 4 نظر / 10 بازدید
دخمل

[قهقهه]وای خدا عاشق این داستانهای شیخ و مریدانم...خخخخخ.

مانگه شو

زيباترين جاي جهان راپرسيدي، و من در جوابت گفتم :دربند ! خنديدي و " ساده " خطابم کردي ،سري تکان دادي و رفتي از کنارم.... زير لب آهسته گفتم :کاش مي دانستي چه بهشتي است برايم بودن در بند تو ....!

آرتمیس فاول

[قهقهه][قهقهه]باحال بود.... پیشنهاد میکنم یکی از موضوعات وبتو همین شیخ و مریدان بکن.

نازنین

عجب شیخی[قهقهه]