068.پیر بشیدوازاین لوس بازیها دربیارید.

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام...

/ 5 نظر / 15 بازدید
fatima

هو هو قالب جدید مبارک هو هو قالب جدید مبارک هولولولووووو اها دست دست شله بابا لب کارون دیدیدید چه گل بارون دیدیدئید بیا وسط هو هو .اخر پیریو معرکه گیری بابا ناز کردنش تو حلقم.خخخخخخخخخخخ[هورا][هورا]

تازه وارد

[تعجب][تعجب][تعجب] داداشی ینی من از وبلاگ شما ذزدیدم؟؟ میبینی که زیرش نوشتم ارسالی از طرف یه دوست هست. چشم از این پس دقت میکنم ممنون از تذکرتون[عصبانی] بعدشم اصن دوست دارم مطلب بدزدم از داش دیوونه ام خوبه[عصبانی] داداشی خودمه[زبان][شیطان]

بتيسا دوست داره نظر بده

سلام امير جان الآن من نمي دونم باباي اين پيرزن زنده بوده يا از اسكايپي ، وي چتي ، تنگويي ، چي زي داشته با باباش كه تو قبره چت مي كرده. من جاي پير مرده بودم مي زدم اين پير زن لووووووس رو شل و پل مى كردم. [خنده][خمیازه][خمیازه][خنده][خرخون][قلب]

روبینا

[قهقهه][شکست]

هستی

ترکیدم از خنده[قهقهه]