099.معمای پلیسی

 

 

البته یکم ترسناکه.

***جسد مردی حدود سی ساله در خودروی سمندش در کوچه‌ای فرعی در خیابان استخر پیدا شده بود. سرگرد مشفق وقتی به صحنه جرم رسید که کارهای اولیه انجام و هویت مقتول به نام محسن که صاحب همان خودرو بود، فاش شده بود.بررسی‌ها نشان می‌داد سرقتی از مقتول انجام نشده و قاتل براحتی در حالی‌که در صندلی کنار راننده نشسته بود با شلیک از سلاحی کمری که به صداخفه‌کن مجهز بود، قتل را انجام داده و گریخته است.

کارآگاه به محض رسیدن به محل در سمت شاگرد را باز کرد و نگاهی به فضای داخل اتومبیل انداخت چیز مشکوکی به چشم نمی‌خورد. بو کشید اما مشامش هم تحریک نشد. زانوانش را روی زمین گذاشت تا کف ماشین را ببیند همین موقع بود که چشمش به لکه غلیظ و زرد رنگی افتاد. نوک انگشتش را به لکه زد و آن را چشید. شیرین بود.

هیچ سرنخی در خودرو وجود نداشت. شاهدی هم نبود که بتوان از او اطلاعات گرفت. جنازه به پزشکی قانونی انتقال یافت و سرگرد مشفق هم راهی خانه شد تا صبح روز بعد از اعضای خانواده مقتول تحقیق کند. پدر محسن در اداره سرنخ بزرگی به مشفق داد: دیروز بعدازظهر وقتی محسن داشت از خانه بیرون می‌رفت گفت با یکی از دوستانش به اسم یونس قرار دارد. آنها خیلی با هم صمیمی بودند و همیشه با هم به گردش و تفریح می‌رفتند.

کارآگاه به ماموران اداره عملیات ماموریت داد یونس را هرچه سریع‌تر دستگیر کنند و برای بازجویی بیاورند. این کار تا ظهر طول کشید. یونس جوانی لاغراندام و بلندقد بود، با پیشانی فراخ و چشمانی تنگ. این‌طور نشان می‌داد که از شنیدن خبر مرگ رفیق‌اش شوکه شده است و نمی‌تواند این داغ را تحمل کند اما مشفق به این صحنه‌سازی‌ها عادت داشت و بخوبی می‌دانست این جوان فعلا تنها مظنون پرونده است. انتظار داشت یونس قرارش با مقتول را در روز حادثه‌ تکذیب کند تا او اولین ترفند را به کار بگیرد اما یونس همان حرفی را تکرار کرد که پدر محسن گفته بود: به او تلفن زدم و قرار گذاشتم. با هم کمی در شهر چرخیدیم. آخر شب بود که محسن هوس بستنی کرد. به سیدخندان رفتیم او توی ماشین نشست و من برای خرید پیاده شدم اما وقتی برگشتم دیدم محسن راه افتاده است. از پشت دیدم مردی در صندلی جلو نشسته است اما قیافه‌اش را ندیدم چند بار به موبایل محسن تلفن زدم اما جواب نداد.

یونس راست می‌گفت. روی گوشی مقتول تماس‌های بی‌پاسخ او ثبت شده بود. با این وجود نمی‌شد بسادگی از کنار موضوع گذشت.کارآگاه سوالات دیگری از یونس پرسید تا اطلاعات بیشتری درباره نحوه آشنایی و رفاقت‌شان به دست بیاورد. پدر محسن در حین بازجویی در اتاقی دیگر به انتظار نشسته بود.کارآگاه از یونس خواست تا با هم پیش مرد میانسال بروند. یونس با دیدن پدر دوستش به گریه افتاد و در حالی‌که سرش را روی شانه‌ او گذاشته بود، شروع کرد به اشک ریختن. بعد هر دو از محسن گفتند، از این‌که جوان خوبی بود و بی‌گناه کشته شد. در همین هنگام مشفق صدایش را در گلو چرخاند و گفت: یونس! اگر محسن بی‌گناه بود چرا او را کشتی؟

یونس جا خورد پدر مقتول هم همین‌طور. پسر جوان از همان لحظه انکارهایش را شروع کرد اما بعد از دو روز بازجویی بالاخره به قتل دوستش اقرار کرد و گفت آن دو عاشق یک دختر شده بودند و هیچ یک هم حاضر نبود از خواسته‌اش انصراف بدهد تا این‌که بالاخره یونس نقشه قتل را طراحی و اجرا کرد. او گفت: بعد از خریدن بستنی به سمت خیابان استخر راه افتادیم تا اول من را به خانه برساند و بعد به خانه خودش برود. در بین راه با هم جر و بحث کردیم. از محسن خواستم در خیابانی فرعی نگه دارد تا بیشتر صحبت کنیم. او هم بی‌خبر از همه جا این کار را کرد و من بعد از این‌که از خلوتی خیابان مطمئن شدم سلاحم را درآوردم و سریع شلیک کردم. محسن اصلا فرصت نکرد از خودش دفاع کند.

یونس به اینجا که رسید به گریه افتاد. شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه چگونه فهمید یونس عامل این جنایت است.

 

جواب تا 22 خرداد در نظرات همین پست.

/ 8 نظر / 61 بازدید
مریم

به به به هم سنیم[عینک] البته من میرم اول دبیرستان فک کنم تو بری سوم راهنمایی درسته؟[سوال]

❤ مهــــســـــ♀ــــــا ❤

آقا من طاقت خوندن این چیزارو ندارم سرم درد میگیره پ تو ینی وب جوکی؟ بدو بیا که من آپم منتظرتما نیای خودت میدونی[شیطان]

مریم

چه جالب منم سوم ابتداییمو جهشی خوندم میخواستم دوم راهنماییمم بخونم ولی به علت یه سری مشکلات که بین منو مدیرمون پیش اومد نشد...... [نیشخند]امسال هم قبول شدم فرزانگان[نیشخند]

شرلوک هلمز

حالا که قراره داش دیوونه درجه بده بذار خودمو معرفی کنم آدرس وبلاگمو گذاشتم

اناهیتا

پس جوابی ک گذاشتم کو[ابله]

دوسیت!!!!!!!!!!!!!!!!!

امممممیییییییییییییرررررر؟؟؟؟؟؟؟؟باماهم اره؟؟؟؟؟واسه بالایی رمز کذاشتی؟؟؟؟ادم باخواهرش ایجوری میکنه؟؟؟؟؟[تعجب]خخخخخخخ جو گیر شدم[نیشخند]خب زود رمز داداش؟؟؟؟؟؟؟؟

دوسیت

خب این چه کاری بود؟؟؟؟؟؟؟پس چرا عمومی گذاشتی معمارو!!!!!!گهرم اصلاشم[ناراحت][قهر][دلشکسته]

بهرام

چون یونس گفته بستنی خریده اما بعدش سوار ماشین نشده با توجه به اینکه مشفق لکه مربوط به بستنی را پیدا کرده پس یونس دروغ گفته در ضمن من پاسخ را ندیدم